تبليغاتX
░░▓░░₪۩۝۩₪░░بروبکس داداشی░░▓░░₪۩۝۩₪░░▓░░
 
░░▓░░₪۩۝۩₪░░بروبکس داداشی░░▓░░₪۩۝۩₪░░▓░░
محمدرضا خلیفه-داداشی شما داداشیا!!!
درباره وبلاگ


شلام دوشان
خوفینگ؟
چه خبل؟
خوش اومدین
من نینیم؟؟!!!
نه بابا من داداشیم
شما بگین داداشی
اسمم ممدرضاست
شما فقط بگین داداشی

فدای همتون
آرشيو وبلاگ
دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 :: 18:4 ::  نويسنده : محمدرضا خلیفه

سوز نگاه كسي را خواهانم

 

                           كه شقايق را

بسوزاند

 

و من نيز آتش گيرم

 

             و اين بار هواي  تازه ي

 صورتت

 

مرا در ميان گرفت،

 

                   بار غم افزون شد

 

                      تنها بي تو، براي

خود گريانم

 

 

داداشی دوستتون داره

 

Sher2

دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 :: 18:2 ::  نويسنده : محمدرضا خلیفه

دلتنگم...

دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ تو...دلتنگ من...دلتنگ

لبخندهایمان!

دلتنگ همه چیزهایی که از آن ِ من و تو بود...!حیف که بود...!

دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم هایی که هر بار

خیره به  من می ماند.

دلتنگ دست هایی هستم که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه

دلتنگیم...!

دلتنگم...دلتنگ ِتو...!

اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که تکیه گاهی باشد

برای دلتنگیَم...!

امروز نه دستانت را دارم ،نه نگاهت را،نه شانه هایت را ...!

امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی...

امروز می خواهمت و تو نیستی...

امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم

عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست...

دلتنگم ...دلتنگ ِ همه ی روزهایی که تو را داشتم...!دلتنگ ِ همه ی روز هایی

که تو مرا داشتی...!

امروز اما عجیب دلتنگتم و تو نیستی...

امروز تو دلتنگ ِ کیستی...؟چشم هایت به کدامین سوست...؟

کدام دست دستانت را می فشارد؟کدام قلب خانه ی توست...؟

امروز شانه هایت پناه ِ کدامین دل ِ دلتنگ است...!؟!!!؟!

دلت

sher1

دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 :: 18:0 ::  نويسنده : محمدرضا خلیفه

به چه مي خندي تو...؟ به مفهوم غم انگيز جدايي...؟ به چه چيز...؟

 

 به شکست دل من يا به پيروزي خويش...؟ به چه مي خندي تو...؟ به نگاهم که چه

مستانه تو را باور

کرد...؟ يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکسترکرد...؟ به چه مي

خندي تو ؟ به دل ساده من مي

 

خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟ خنده دار است... بخند.....

 

KEbrit

دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 :: 17:39 ::  نويسنده : محمدرضا خلیفه

چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي!

چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !

چه ابلهانه! با تو خوش بودم !

چه كودكانه ! همه چيزم شدي !

 چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي !

 چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم !

 چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد!

 چه بيرحمانه! من سوختم...

 

 

دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 :: 17:24 ::  نويسنده : محمدرضا خلیفه

 یاد گرفتم که :

 

 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

 

 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

 

 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود

 

4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم.

.: Weblog Themes By Pichak :.


 
   


آمار سایت

قالب وبلاگ


مترجم سایت

مترجم سایت